بیداری کلمات

بازخوانی واقعیت از دل واژه‌ها(«روایتی از آموزش، اندیشه و مسئولیت؛ از کلاس درس تا جامعه.»)

  • صفحه اصلی
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

یار

توسط مهدوی نژاد | پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ | 11:34

گرچه شب تاریک شد، راهِ سفر دشوار شد
عاقبت خورشیدِ جان از مشرقِ دل بار شد
هر که با امید، بارِ رنجِ دنیا را کشید
آخرِ صبرِ قشنگش، صاحبِ دیدار شد
هیچ ابری تا ابد بر آسمان ماندنی نیست
بعدِ هر باران، جهان آیینهٔ گلزار شد
دل به لطفِ کردگارِ مهربان بسپار و باش
هر چه تقدیرش رقم زد، عاقبت پدیدار شد

گرچه شب تاریک شد، راهِ سفر دشوار شد
عاقبت خورشیدِ جان از مشرقی پدیدار شد
هر که با امید، بارِ رنجِ دنیا را کشید
آخرِ صبرِ شیرینش، صاحبِ دیدار شد
ابر، هرچند آسمان را تیره و غمگین نمود
عاقبت با رفتنش، عالم همه گلزار شد
دل به لطفِ کردگارِ خویش بسپار ای رفیق
هر چه تقدیرش رقم زد، عاقبت هموار شد

شعر در مورد اینکه موارد متعدد در سیستم آموزشی با خودکار مشکی امضا بشه

توسط مهدوی نژاد | پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ | 11:33

همه مشکلِ آموزش و پرورش به پایان رسید
فقط رنگِ خودکار، شده بحرانِ جدید!
نه کلاس و نه بودجه، نه کتاب و نه حقوق
گویا تنها گرهِ کار، رنگِ جوهر مانده بود!

حقوق آمد

توسط مهدوی نژاد | پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ | 11:32


حقوق آمد و در چشم برهم‌زدنی پَر زد
به سمتِ قسط و وام و قرض، یک‌راست سفر زد!
به خانه که رسیدم، خانم از دور گفت
بگو ببینم این حقوق، کِی آمد و کِی پَر زد؟!

شعر نقد

توسط مهدوی نژاد | پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ | 11:27

نقد، اگر با دلیل باشد، چراغِ راهِ ماست
توهینِ بی‌دلیل، نشانِ تهی‌دستیِ صداست.

▪︎مهدوی

شعر نقد

توسط مهدوی نژاد | پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ | 11:27

نقد اگر از سرِ خرد باشد، چراغِ راهِ ماست

ورنه توهین، جز غبارِ جهل، ره‌آوردِ صداست

حرف اگر با منطق آید، می‌نشیند بر دل‌ها

خشمِ بی‌دلیل، تنها نشانهٔ ناتوانیِ حرف‌هاست

▪︎مهدوی

شعر نقد

تکیه‌گاه جاودان

توسط مهدوی نژاد | چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ | 19:47

در هیاهوی این جهان پر فریب
به دیواری تکیه دادم
فرو ریخت...
به دستی چنگ زدم
رها شد...
به قلبی امید بستم
شکست...

و آنگاه
در سکوت شب
صدایی از اعماق جانم برخاست
"من هستم...
بی‌زوال، بی‌نهایت، بی‌نیاز..."

دستی را دیدم
نه از خاک
نه از زمان
بلکه از نور...

تکیه دادم
و آرام گرفتم.
نه ترسی، نه شکستی،
فقط اطمینان...

تنها خداست،
که وقتی همه چیز فرو می‌ریزد،
دستت را می‌گیرد،
و بلندت می‌کند...

خدا قلب ایمان زندگی

گاهی گذشته، سنگین‌تر از حال است...

توسط مهدوی نژاد | چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ | 16:10

گاهی دلتنگ گذشته می‌شوم.
قلبم درون سینه فشرده می‌شود،
و با خود زمزمه می‌کنم:
«چرا با خود چنین کردم؟»

خاطرات گذشته،
بدجور بر قلبم سنگینی می‌کنند.
اشکم جاری می‌شود.
نه از درد جسم،
بلکه از حسرتِ تصمیم‌هایی که خوب نبودند.

نه اینکه نفهمیده باشم،
بلکه آن‌قدر گرم بودم،
که نفهمیدم.
و حالا، مصداق آن جمله‌ام:
"گرم هستی، نمی‌فهمی..."

اما همین فهمیدن،
همین اشک،
همین دلتنگی،
آغاز دلتنگی دیگری می شود

گذشته را نمی‌شود پاک کرد،
اما می‌شود از آن عبور کرد.
با درد، با اشک.....
و با امید به فردایی که هنوز می‌شود ساخت

حسرت گذشته اشک دلتنگی
مشخصات وب
واژه‌ها، بیدار می‌شوند تا جامعه را از نو ببینیم؛ با نگاهی ژرف‌تر، با صدایی روشن‌تر.
موضوعات وب
  • اشعار
  • طنز
  • پاسخ ها
  • روزمرگی های من
  • نقد نظام آموزشی
  • تجربه‌های کلاس درس
  • روایت یک معلم
  • تفکر و فلسفهٔ آموزش خانواده و تربیت
  • یادداشت‌های اجتماعی مرتبط با آموزش
پیوندها
  • مرزهای ایمان و اندیشه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • آبان ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
برچسب ها
توهین (4) دانش آموز (4) حقیقت (3) تربیت (3) نقد (3) زندگی (3) استدلال (3) سلبریتی (2) سواد (2) یادگیری (2)

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای بیداری کلمات محفوظ است .