توسط مهدوی نژاد
| چهارشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۴ | 19:47
در هیاهوی این جهان پر فریب
به دیواری تکیه دادم
فرو ریخت...
به دستی چنگ زدم
رها شد...
به قلبی امید بستم
شکست...
و آنگاه
در سکوت شب
صدایی از اعماق جانم برخاست
"من هستم...
بیزوال، بینهایت، بینیاز..."
دستی را دیدم
نه از خاک
نه از زمان
بلکه از نور...
تکیه دادم
و آرام گرفتم.
نه ترسی، نه شکستی،
فقط اطمینان...
تنها خداست،
که وقتی همه چیز فرو میریزد،
دستت را میگیرد،
و بلندت میکند...