بیداری کلمات

بازخوانی واقعیت از دل واژه‌ها(«روایتی از آموزش، اندیشه و مسئولیت؛ از کلاس درس تا جامعه.»)

  • صفحه اصلی
  • آرشیو
  • عناوین مطالب

از دیدن کارنامه تا درک نتیجه

توسط مهدوی نژاد | پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ | 17:31

گاهی اتفاق‌های ساده مدرسه آدم را به فکر فرو می‌برد. امروز با خودم فکر می‌کردم که چگونه ممکن است یک دانش‌آموز متوسطه اول، با وجود اینکه کارنامه‌اش را دیده است، هنوز نداند در کدام درس مردود یا تجدید شده است. در نگاه اول شاید این موضوع عجیب یا حتی نشانه بی‌توجهی به نظر برسد، اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، دلایل مختلفی برای آن وجود دارد.

نخست باید توجه داشت که بسیاری از دانش‌آموزان هنگام دریافت کارنامه بیش از آنکه به جزئیات نمره‌ها دقت کنند، تنها به نتیجه کلی فکر می‌کنند؛ اینکه قبول شده‌اند یا نه. از سوی دیگر، اضطراب و نگرانی ناشی از دیدن نمرات می‌تواند تمرکز آن‌ها را کاهش دهد و باعث شود اطلاعات مهم را به‌درستی پردازش نکنند. همچنین در این سن، هنوز مهارت مسئولیت‌پذیری تحصیلی در همه دانش‌آموزان به یک اندازه شکل نگرفته است. برخی از آن‌ها عادت دارند والدین یا معلمان نتیجه را برایشان توضیح دهند و خودشان کمتر برای بررسی دقیق کارنامه تلاش می‌کنند.

بنابراین، ندانستن نام درسی که در آن مردود یا تجدید شده‌اند، لزوما نشانه ناتوانی یا بی‌علاقگی نیست، بلکه می‌تواند حاصل ترکیبی از بی‌دقتی، اضطراب، نداشتن مهارت در خواندن کارنامه و وابستگی به دیگران باشد. البته اگر این رفتار به‌طور مکرر تکرار شود، لازم است خانواده و مدرسه با آموزش مهارت‌های مسئولیت‌پذیری و افزایش دقت دانش‌آموز، او را در مدیریت بهتر امور تحصیلی یاری کنند. به نظر می‌رسد آموزش این مهارت‌ها به همان اندازه آموزش درس‌های مدرسه اهمیت دارد، زیرا دانش‌آموزی که نسبت به وضعیت تحصیلی خود آگاه و مسئول باشد، در مسیر یادگیری نیز موفق‌تر عمل خواهد کرد.

دانش آموز کارنامه درک

باغبان یا مجسمه‌ساز؟

توسط مهدوی نژاد | پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ | 9:49

کودک، بذر است،نه سنگ.

باغبان، بذر را می‌شناسد، خاک را آماده می‌کند، آب می‌دهد، از آفت‌ها محافظت می‌کند و صبورانه اجازه می‌دهد هر گیاه، مطابق سرشت خود رشد کند. او نمی‌خواهد تاک، بلوط شود یا گل محمدی، سرو.

اما مجسمه‌ساز، سنگ را مطابق طرح ذهن خود می‌تراشد. هر بخش که با نقشه‌اش سازگار نباشد، حذف می‌کند تا در پایان، اثری مطابق میل خودش بسازد.

بعضی والدین، ناخواسته با فرزندشان مانند یک مجسمه‌ساز رفتار می‌کنند. آنان به جای کشف استعداد، علاقه و هویت کودک، می‌کوشند او را به تصویری تبدیل کنند که سال‌ها در ذهن خود ساخته‌اند؛ پزشکی که آرزوی خودشان بوده، قهرمانی که مایه افتخار خانواده باشد یا موفقیتی که بتوان آن را در جمع دیگران بازگو کرد.

در چنین شرایطی، کودک ممکن است احساس کند ارزشش نه به «بودن»، بلکه به «دستاوردهایش» وابسته است. اگر موفق شود، دوست‌داشتنی است؛ اگر شکست بخورد، احساس می‌کند از ارزشش کاسته شده است. این تجربه می‌تواند در برخی افراد زمینه‌ساز اضطراب، کمال‌گرایی، سردرگمی هویتی یا احساس ناکافی بودن شود، هرچند شدت این پیامدها در افراد مختلف یکسان نیست.

والدگری سالم، شبیه باغبانی است؛ یعنی فراهم کردن شرایط رشد، نه تحمیل شکل. رسالت والد این نیست که رؤیاهای ناتمام خود را در فرزند کامل کند، بلکه باید به او کمک کند تا بهترین نسخه از خودِ واقعی‌اش شود.

شاید مهم‌ترین پرسش هر پدر و مادر این باشد:

من در حال پرورش یک انسان هستم، یا در حال ساختن مجسمه‌ای مطابق رؤیاهای خودم؟

هویت فرزند تربیت پرورش

هلیکوپتر را خاموش کنید

توسط مهدوی نژاد | پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ | 9:16

گاهی بعضی والدین، بیش از آنکه همراه فرزندشان باشند، مدام بر فراز زندگی او پرواز می‌کنند. هر مانعی را دشمن می‌بینند، هر نمره‌ای را پرونده‌ای برای اعتراض، و هر تذکر معلم را حمله‌ای به فرزندشان. پیش از آنکه صدای دانش‌آموز شنیده شود، صدای موتور هلیکوپتر والدین همه‌جا را پر می‌کند.
در چنین شرایطی، فرصتی باقی نمی‌ماند تا از خود دانش‌آموز بپرسیم: «خودت چه فکر می‌کنی؟» «چرا این نمره را گرفتی؟» «برای بهتر شدن چه برنامه‌ای داری؟»
گاهی ما بزرگ‌ترها، به جای آنکه فرزندمان را با واقعیت روبه‌رو کنیم، برایش دلیل و توجیه می‌تراشیم،دلیل‌هایی که شاید امروز آرامش بیاورند، اما فردا هزینه‌های سنگینی بر دوش او بگذارند.
در حوزه روانشناسی به این شیوه فرزندپروری، «والدگری هلیکوپتری» گفته می شود. والدینی که آن‌قدر سایه‌شان را بر سر فرزند گسترده‌اند که او فرصت تجربه کردن، اشتباه کردن و یاد گرفتن را از دست می‌دهد. کودک هرگز زمین نمی‌خورد، اما در عوض، راه برخاستن را هم نمی‌آموزد.
دانش‌آموزی که امروز یاد می‌گیرد برای هر نتیجه نامطلوب، مقصری بیرون از خود پیدا کند، فردا نیز به جای اصلاح رفتار، به دنبال یافتن بهانه خواهد بود. اگر نمره‌اش پایین باشد، معلم مقصر است؛ اگر در دانشگاه موفق نشود، استاد؛ و اگر در محیط کار با مشکل روبه‌رو شود، مدیر یا همکاران. این چرخه تا زمانی ادامه دارد که کسی او را با سهم خودش در ماجرا روبه‌رو کند.
بزرگ‌ترین ظلم این است که اجازه ندهیم رابطه میان «تلاش» و «نتیجه» را درک کند.
مدرسه کارخانه تولید نمره نیست. مدرسه جایی است که مسئولیت‌پذیری، نظم، پشتکار و پذیرش پیامد انتخاب‌ها آموخته می‌شود. اگر هر غیبت، هر کم‌کاری و هر ضعف درسی را با بهانه‌ای توجیه کنیم، در حقیقت مهم‌ترین درس زندگی را از فرزندمان دریغ کرده‌ایم.
بدتر از همه، والدین هلیکوپتری ناخواسته این پیام را به فرزندشان منتقل می‌کنند: «تو به‌تنهایی از عهده زندگی برنمی‌آیی؛ همیشه باید کسی مشکلاتت را حل کند.»
کودک این پیام را باور می‌کند و سال‌ها بعد، به بزرگسالی تبدیل می‌شود که همیشه منتظر ناجی است.
در این قسمت به چند نشانه از والدین هلیکوپتری اشاره خواهد شد.
به جای فرزندشان مسئله را حل می‌کنند، نه اینکه راه حل را به او بیاموزند.
برای هر شکست، توجیهی آماده دارند، اما کمتر از نقش خود فرزند سخن می‌گویند.
در کوچک‌ترین امور زندگی او دخالت می‌کنند؛ از انجام تکالیف گرفته تا برنامه‌ریزی روزانه.
ارتباط با مدرسه را نه برای همکاری، بلکه برای تغییر قوانین یا حذف پیامدهای رفتار فرزند دنبال می‌کنند.


هلیکوپتر را چگونه خاموش کنیم؟
نخست باید بپذیریم که ناکامی، بخشی از رشد است. کودکی که هرگز تلخی شکست را نچشد، شیرینی موفقیت را هم عمیقا درک نخواهد کرد.
دوم، تفاوت میان «حمایت» و «کنترل» را بشناسیم. حمایت یعنی کنار فرزند بودن، نه جلوتر از او حرکت کردن. یعنی هنگام زمین خوردن دستش را بگیریم، نه اینکه تمام مسیر را برایش هموار کنیم.
سوم، اجازه دهیم تصمیم بگیرد، اشتباه کند و پیامد تصمیم‌هایش را ببیند. نمره پایین پایان دنیا نیست،اما فرار از مسئولیت، می‌تواند آغاز مشکلات بزرگ‌تر باشد.
و چهارم، به توانایی‌های فرزندمان اعتماد کنیم. گاهی مؤثرترین جمله‌ای که یک والد می‌تواند بگوید این است:
«می‌دانم از پسش برمی‌آیی. اگر کمک خواستی، کنار تو هستم؛ اما اول خودت تلاش کن.»
شاید مسئله، ضعف فرزندمان نباشد، بلکه ناتوانی ما در رها کردن او باشد. ما آن‌قدر خواسته‌ایم مسیر را برایش هموار کنیم که فرصت راه رفتن را از او گرفته‌ایم.
هلیکوپتر را خاموش کنیم.
بگذاریم بچه‌ها راه رفتن را یاد بگیرند؛ حتی اگر گاهی زمین بخورند. زیرا زخمِ زمین خوردن درمان می‌شود، اما ناتوانی در ایستادن روی پای خود، ممکن است سال‌ها با انسان بماند.
پی نوشت
اگر روزی به مدرسه فرزندتان رفتید، پیش از آنکه هلیکوپتر را روشن کنید، چند دقیقه سکوت کنید. شاید حقیقت، تلخ‌تر از آن باشد که دوست داریم بشنویم، اما پذیرش همان حقیقت، نخستین قدم برای رشد فرزندمان است.

والدین تربیت فرزند دانش آموز

وقتی حقیقت، آخرین متهم پرونده می‌شود...

توسط مهدوی نژاد | پنجشنبه هشتم مرداد ۱۴۰۵ | 0:37

پیام را که خواندم، لحظه‌ای با خودم گفتم شاید چیزی را فراموش کرده باشم.

مادر دانش‌آموز نوشته بود بارها تماس گرفته است،اما در فهرست تماس‌ها اثری از شماره او نبود.

نوشته بود بارها به مدرسه آمده است،اما تا جایی که به یاد داشتم، هیچ‌گاه او را ندیده بودم.

نوشته بود آنلاین نبوده‌ام، در حالی که بخش زیادی از روز، تلفن همراهم برای پاسخگویی به دانش‌آموزان و اولیا روشن بود و حتی اگر لحظه‌ای هم آنلاین نبوده باشم، مگر «آنلاین بودن» معیار انجام وظیفه است؟

و در پایان، جمله‌ای نوشته بود که بیش از همه ذهنم را درگیر کرد:

«در زمان جنگ نباید به بچه‌ها سخت‌گیری کرد.»

چند دقیقه به این جمله فکر کردم.

آیا واقعا مسئله، جنگ بود؟

یا مسئله این بود که دانش‌آموز در کلاس‌ها حضور منظمی نداشت، درس را جدی نگرفته بود و نتیجه امتحان، حاصل همان مسیر بود؟

گاهی ما بزرگ‌ترها، به جای آنکه فرزندمان را با واقعیت روبه‌رو کنیم، برایش دلیل می‌سازیم، دلیل‌هایی که شاید در همان لحظه آرامش‌بخش باشند، اما در آینده، هزینه‌های سنگینی به او تحمیل می‌کنند.

دانش آموزی که امروز می‌آموزد برای هر نتیجه نامطلوب، مقصری بیرون از خودش پیدا کند، فردا نیز به جای اصلاح رفتار، به دنبال یافتن بهانه خواهد بود.

شاید بزرگ‌ترین ظلم به یک دانش‌آموز، مردود شدنش نباشد،بلکه این باشد که اجازه ندهیم رابطه میان «تلاش» و «نتیجه» را درک کند.

مدرسه قرار نیست کارخانه تولید نمره باشد،مدرسه جایی است که مسئولیت‌پذیری آموزش داده می‌شود. اگر هر غیبت، هر کم‌کاری و هر ضعف آموزشی را با بهانه‌ای توجیه کنیم، در حقیقت درس مهم‌تری را از فرزندمان گرفته‌ایم، درس پذیرش مسئولیت!؟

دبیر نه از مردود شدن دانش‌آموز خوشحال می‌شود و نه از اعتراض ولی آزرده. آنچه او را خسته می‌کند، زمانی است که حقیقت، آخرین متهم پرونده می‌شود و همه چیز مقصر شناخته می‌شود، جز کسی که باید سهم خود را از ماجرا بپذیرد.

لحظه ای تامل!

شاید پیش از آنکه از معلم بپرسیم: «چرا فرزندم قبول نشد؟» بهتر باشد از خودمان و فرزندمان بپرسیم:

  • آیا در کلاس‌ها منظم حضور داشت؟
  • آیا تکالیفش را به‌موقع انجام داد؟
  • آیا از فرصت‌های آموزش استفاده کرد؟
  • و مهم‌تر از همه، آیا ما به او مسئولیت‌پذیری را آموختیم یا فقط راهِ توجیه کردن را؟

گاهی پاسخ این سؤال‌ها، از هر کارنامه‌ای آموزنده‌تر است.

حقیقت آخرین متهم فرهنگ توجیه

نوشته‌ای روی در بود؛ اما کسی آن را ندید...

توسط مهدوی نژاد | سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ | 21:48

گاهی در مدرسه اتفاق‌هایی می‌افتد که در ظاهر کوچک‌اند، اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، نکته‌ای تربیتی در دل خود دارند.

امروز در مدرسهٔ خودم امکان انجام کارهای معمول را نداشتم و برای پیگیری کارها به مدرسهٔ مقابل رفتم. از پنجرهٔ همان مدرسه، نگاهی به درِ مدرسهٔ خودم داشتم.

روی در، یک برگه نصب کرده بودم که روی آن نوشته شده بود:

«برای انجام کارهای آموزشی به مدرسهٔ مقابل مراجعه کنید.»

چند دقیقه بعد، مادری همراه با دانش‌آموزش برای ثبت‌نام آمدند. مقابل در ایستادند، زنگ زدند و منتظر ماندند. چند بار زنگ زدند، اما طبیعتاً کسی پاسخ نداد.

از آن طرف، صحنه را نگاه می‌کردم. برایم جالب بود؛ نوشته‌ای درست مقابل چشمشان بود، اما انگار وجود نداشت.

از پنجره به آن‌ها گفتم:

«لطفاً یک لحظه به در نگاه کنید. چیزی روی آن نوشته نشده است؟»

مادر و دانش‌آموز نگاهی به در انداختند و با تعجب گفتند:

«دقت نکرده بودیم!»

همین جمله برای من جالب بود: «دقت نکرده بودیم.»

نه اینکه نخوانده بودند؛ اصلاً ندیده بودند. نه اینکه بی‌احترامی کرده باشند؛ ذهنشان جای دیگری بود.

مادر احتمالاً در فکر مدارک و مراحل ثبت‌نام بود و دانش‌آموز شاید درگیر محیط جدید و اتفاقی که قرار بود برایش بیفتد. هر دو یک هدف داشتند: وارد شدن و انجام کار ثبت‌نام.

اما گاهی وقتی ذهن انسان روی یک هدف متمرکز می‌شود، نشانه‌های اطراف را فراموش می‌کند.

حتی حضور دو نفر هم همیشه باعث افزایش دقت نمی‌شود. گاهی هرکدام ناخودآگاه تصور می‌کند دیگری توجه کرده است؛ مادر فکر می‌کند فرزندش دیده، فرزند فکر می‌کند مادر دیده است. در نهایت، هر دو نگاه می‌کنند، اما هیچ‌کدام نمی‌بینند.

این اتفاق ساده مرا یاد یک نکتهٔ مهم انداخت:

در زندگی، دیدن با نگاه کردن فرق دارد.

ما گاهی از کنار پیام‌هایی عبور می‌کنیم که جلوی چشممان قرار دارند؛ در مدرسه، در خانواده و حتی در روابط انسانی.

گاهی قانون نوشته شده است، تذکر داده شده است، راه نشان داده شده است؛ اما چون ذهن ما جای دیگری است، آن را نمی‌بینیم.

شاید یکی از مهارت‌هایی که باید بیشتر به فرزندانمان یاد بدهیم، فقط خواندن کتاب و حفظ کردن مطالب نیست؛ بلکه «دقت کردن» و «دیدنِ درست» است.

چون بسیاری از اشتباهات، از ندانستن شروع نمی‌شوند؛ از ندیدن شروع می‌شوند.

و شاید گاهی لازم باشد قبل از اینکه دوباره زنگ بزنیم، فقط چند ثانیه مکث کنیم و نگاهی به همان دری بیندازیم که روبه‌روی ماست.

مهارت مشاهده نقش ذهن

آموزش نقادانه

توسط مهدوی نژاد | سه شنبه ششم مرداد ۱۴۰۵ | 21:16

آموزشِ نقادانه، مثلِ کاشتنِ درختِ چنار است؛ سایه‌اش را نسلِ بعد می‌بیند، اما بادِ امروز، شاخه‌هایش را تکان می‌دهد.

فرهنگ ارتباطی،آنچه در چند کلمه آشکار می‌شود

توسط مهدوی نژاد | یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 13:27

پیام «سلام اقای ..... علی اصغر .... هستم کار نامه من بفرست» از نظر نگارشی و آداب مکاتبه چند اشکال دارد.

نخست، واژهٔ «آقای» به‌صورت نادرست و بدون همزه نوشته شده است. دوم، «کارنامه» به اشتباه به صورت دو کلمه («کار نامه») آمده است. همچنین، هیچ‌گونه علامت نگارشی مانند نقطه یا ویرگول در متن وجود ندارد که خوانایی آن را کاهش می‌دهد. از نظر نگارشی نیز فاصله‌گذاری مناسب رعایت نشده است.

از نظر شیوهٔ بیان، جملهٔ «کارنامه من بفرست» حالت امری و دستوری دارد و فاقد واژه‌های مؤدبانه‌ای مانند «لطفاً» یا «اگر امکان دارد» است. همچنین، در پایان پیام از عباراتی مانند «سپاسگزارم» یا «ممنونم» استفاده نشده که در مکاتبات محترمانه رایج است.

در مجموع، این پیام بیشتر نشان‌دهندهٔ ضعف در مهارت نگارش و آداب ارتباط رسمی است

وقتی پیگیری جای خود را به اعتراض دیرهنگام می‌دهد...

توسط مهدوی نژاد | یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ | 12:58

گاهی برخی والدین، ماه‌ها هیچ پیگیری از وضعیت تحصیلی فرزند خود ندارند؛ نه مراجعه‌ای به مدرسه، نه تماسی با دبیر، نه پرسشی درباره روند یادگیری. اما به محض اعلام نتایج، با استناد به دلایل مختلف، انتظار تغییر نتیجه را دارند.

نمونه‌ای از این پیام‌ها:

«سلام، ببخشید می‌خواستم بپرسم چرا پسرم تجدید شده؟ تو شرایط جنگی نباید بچه‌ها را تجدید کنند. مطالعات اجتماعی پسرم خوبه، نباید می‌افتاد. اینترنت آن زمان خراب بود، امکانات صفر بود، پسرم میناب بود. لطفاً رسیدگی کنید.»

فارغ از درستی یا نادرستی این ادعاها، چند نکته قابل تأمل است.

در این نمونه، از زمان برگزاری امتحانات تا اعلام نتایج و حتی تا چهارم مردادماه، هیچ مراجعه یا پیگیری از سوی خانواده درباره وضعیت تحصیلی دانش‌آموز انجام نشده بود. اما پس از اعلام نتیجه، برای نخستین بار موضوعاتی مانند شرایط جنگی، قطعی اینترنت و محل سکونت مطرح شد.

در چنین شرایطی، پرسش‌های مهمی مطرح می‌شود:

  1. اگر وضعیت تحصیلی فرزند تا این اندازه اهمیت داشت، چرا در طول سال تحصیلی یا حداقل بلافاصله پس از امتحانات پیگیری انجام نشد؟
  2. چرا مشکلات احتمالی، مانند قطعی اینترنت یا شرایط خاص، همان زمان به مدرسه اطلاع داده نشد؟
  3. آیا مدرسه باید چند ماه پس از پایان امتحانات، برای نخستین بار این توضیحات را دریافت کند؟
  4. اگر دانش‌آموز عملکرد مطلوبی داشته است، آیا شواهد آموزشی، آزمون‌ها و ارزشیابی‌های مستمر نیز همین را نشان می‌دهند؟
  5. آیا صرف این جمله که «فرزندم خوب است» می‌تواند جایگزین مستندات آموزشی و ضوابط ارزشیابی شود؟
  6. مسئولیت خانواده در پیگیری مستمر وضعیت آموزشی فرزند، در کدام بخش از سال تحصیلی معنا پیدا می‌کند؟
  7. اگر پس از اعلام نتایج، هر پرونده بر اساس ادعاهای جدید بررسی و نتیجه آن تغییر کند، عدالت آموزشی چگونه حفظ خواهد شد؟
  8. آیا قوانین آموزشی باید پس از پایان امتحانات و صرفاً بر اساس اعتراض‌های دیرهنگام تغییر کنند؟
  9. چرا گاهی موفقیت فرزند به حساب توانایی او گذاشته می‌شود، اما در صورت عدم موفقیت، تمام مسئولیت متوجه مدرسه و معلم می‌شود؟
  10. آیا بهتر نیست به جای جست‌وجوی مقصر پس از اعلام نتایج، از همان ابتدای سال تحصیلی، خانواده و مدرسه در کنار یکدیگر برای پیشرفت دانش‌آموز تلاش کنند؟

این پرسش‌ها متوجه یک خانواده خاص نیست؛ بلکه دعوتی است برای بازنگری در نقش خانواده در فرآیند آموزش.

آموزش، مسئولیتی مشترک میان مدرسه، دانش‌آموز و خانواده است. هرگاه یکی از این سه ضلع، نقش خود را به تعویق بیندازد، جبران آن در پایان سال تحصیلی آسان نخواهد بود.

پیگیری به‌موقع، گفت‌وگوی مستمر با مدرسه و همراهی خانواده، بسیار مؤثرتر از اعتراض‌هایی است که پس از اعلام نتایج مطرح می‌شوند. بسیاری از مشکلات، اگر در زمان مناسب پیگیری شوند، قابل پیشگیری یا اصلاح‌اند؛ اما پس از پایان همه مراحل آموزشی، انتظار تغییر نتیجه، نه با اصول آموزشی سازگار است و نه با عدالت در حق سایر دانش‌آموزان.

وقتی تفاوت تدریس فردی و گروهی فراموش می‌شود...

توسط مهدوی نژاد | شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ | 9:44

روزی یکی از اولیا با من تماس گرفت.

هنوز چند جمله بیشتر از صحبتش نگذشته بود که گفت:

ولی: «این دبیرها اصلاً خوب درس نمی‌دهند. بچه من هیچ چیزی یاد نمی‌گیرد. هر کدام هم یک ایرادی دارند.»

گفتم: «یعنی از نظر شما، علت یاد نگرفتن فرزندتان فقط معلم‌ها هستند؟»

گفت: «بله، دقیقاً همین است.»

پرسیدم: «اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم...»

گفتم: «فرزندتان قبل از کلاس، درس را پیش‌مطالعه می‌کند؟»

گفت: «نه.»

پرسیدم: «بعد از کلاس، همان روز درس را مرور می‌کند؟»

گفت: «نه همیشه.»

پرسیدم: «روزانه تمرین دارد یا فقط شب امتحان کتاب را باز می‌کند؟»

سکوت کرد.

ادامه دادم: «در کلاس با دقت گوش می‌دهد؟ سؤال می‌پرسد؟ یادداشت برمی‌دارد؟»

باز هم سکوت...

برای تغییر موضوع گفت: «در هر صورت، معلم‌ها خوب درس نمی‌دهند.»

گفتم: «اتفاقاً من چند جلسه در کلاس همان دبیر حضور داشتم. تدریس منظم بود، مثال حل شد، از دانش‌آموزان سؤال پرسیده شد و فرصت پرسش و پاسخ هم وجود داشت.»

گفت: «چون شما در کلاس بودید، آن روز خوب درس داده!»

لبخندی زدم و پرسیدم:

«شما تا به حال کلاس خصوصی گرفته‌اید؟»

گفت: «بله.»

گفتم: «در کلاس خصوصی، معلم چند دانش‌آموز دارد؟»

گفت: «یک نفر.»

پرسیدم: «اما در مدرسه، چند دانش‌آموز هم‌زمان در کلاس هستند؟»

گفت: «حدود سی نفر.»

گفتم: «پس چگونه انتظار دارید معلمی که باید هم‌زمان به سی دانش‌آموز با توانایی‌ها، استعدادها، انگیزه‌ها و سرعت یادگیری متفاوت آموزش بدهد، برای هر نفر همان مقدار زمان و توجهی را صرف کند که در تدریس خصوصی برای یک دانش‌آموز صرف می‌شود؟»

چند لحظه سکوت کرد...

ادامه دادم:

«اگر از میان سی دانش‌آموز، بیست نفر درس را یاد گرفته باشند و چند نفر به دلیل نداشتن مطالعه، تمرین، تمرکز یا تلاش کافی عقب مانده باشند، آیا منصفانه است که نتیجه بگیریم معلم، خوب درس نداده است؟»

دیگر پاسخی نداشت.

تماس که تمام شد، با خودم گفتم:

گاهی مشکل، کیفیت تدریس نیست؛ بلکه نوع نگاه ما به آموزش است.

آموزش، یک همکاری سه‌جانبه است؛ معلم، دانش‌آموز و خانواده. اگر یکی از این سه ضلع، مسئولیت خود را نپذیرد، انتظار نتیجه مطلوب، انتظاری واقع‌بینانه نیست.


چند سؤال برای تأمل...

  • آیا یادگیری یک دانش‌آموز، فقط بر عهده معلم است؟
  • سهم خانواده و دانش‌آموز در فرایند یادگیری چه میزان است؟
  • آیا می‌توان عملکرد یک معلم را تنها با نتیجه یک دانش‌آموز قضاوت کرد؟
  • آیا بین تدریس خصوصی یک‌به‌یک و تدریس در یک کلاس ۳۰ نفره تفاوتی وجود ندارد؟
  • اگر یک پزشک هم‌زمان سی بیمار را ویزیت کند، آیا می‌توان از او انتظار داشت برای هر بیمار همان زمانی را صرف کند که در یک ویزیت خصوصی صرف می‌کند؟
  • اگر دانش‌آموزی پیش‌مطالعه، مرور، تمرین و تمرکز نداشته باشد، چه مقدار از مسئولیت یاد نگرفتن او متوجه خودش است؟
  • آیا شنیدن روایت یک‌طرفه از فرزند، برای قضاوت درباره شخصیت و عملکرد یک معلم کافی است؟
  • آیا پیش از انتقاد از معلم، از فرزند خود پرسیده‌ایم: «تو برای یادگیری چه کرده‌ای؟»
  • اگر از سی دانش‌آموز یک کلاس، بیست‌وپنج نفر موفق باشند و پنج نفر ضعیف، اشکال را باید فقط در معلم جست‌وجو کرد یا عوامل دیگری نیز دخیل هستند؟
  • آیا عدالت اقتضا نمی‌کند پیش از قضاوت، همه شواهد را ببینیم، نه فقط یک روایت را؟

و آخرین سؤال...

اگر خود شما معلم یک کلاس ۳۰ نفره بودید، آیا می‌توانستید برای تک‌تک دانش‌آموزان، دقیقاً همان زمانی را صرف کنید که در یک کلاس خصوصی برای یک نفر صرف می‌شود؟

وقتی همه مقصرند، جز کسی که باید تغییر کند...

توسط مهدوی نژاد | شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ | 9:38

روزی یکی از اولیا با مدرسه تماس گرفت. هنوز سلام و احوال‌پرسی تمام نشده بود که گلایه‌هایش آغاز شد.

گفت: «این دبیر به درد نمی‌خورد، آن یکی هم بلد نیست درس بدهد، فلانی هم فقط وقت کلاس را تلف می‌کند، یکی دیگر هم اصلاً روش تدریس ندارد. بچه‌ی من هیچ چیزی یاد نمی‌گیرد.»

با آرامش گوش دادم. اجازه دادم حرف‌هایش تمام شود.

بعد پرسیدم: «یعنی از نظر شما، تنها علت یاد نگرفتن فرزندتان، معلم‌ها هستند؟»

با اطمینان گفت: «بله، دقیقاً همین است.»

لبخندی زدم و گفتم: «اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم.»

گفتم: «فرزند شما قبل از ورود به کلاس، درس را پیش‌مطالعه می‌کند؟»

کمی سکوت کرد.

پرسیدم: «بعد از کلاس، همان روز درس را مرور می‌کند؟»

باز هم سکوت.

ادامه دادم: «برای یادگیری، تمرین و ممارست دارد یا فقط شب امتحان کتاب را باز می‌کند؟»

پاسخی نداد.

پرسیدم: «در کلاس، با دقت به صحبت‌های دبیر گوش می‌دهد یا ذهنش جای دیگری است؟»

هنوز جوابی نداشت.

گفتم: «تکالیفش را منظم انجام می‌دهد؟ اگر جایی را متوجه نشود، سؤال می‌پرسد؟ از کتاب، جزوه و منابع کمک‌آموزشی استفاده می‌کند؟»

این بار سکوتش طولانی‌تر شد.

برای عوض کردن مسیر گفتگو گفت: «اصلاً فلان دبیر به بچه‌ها فحش می‌دهد!»

گفتم: «این را خودتان دیده‌اید یا فقط از زبان فرزندتان شنیده‌اید؟»

گفت: «نه... بچه‌ام گفته.»

گفتم: «قبل از اینکه درباره شخصیت یک معلم قضاوت کنیم، بهتر نیست از چند دانش‌آموز دیگر، اولیای دیگر یا مسئولان مدرسه هم تحقیق کنیم؟ هر روایتی، تمام واقعیت نیست.»

چند لحظه سکوت برقرار شد.

اما دوباره گفت: «در هر صورت، خوب درس نمی‌دهند.»

لبخند زدم و گفتم: «اتفاقاً من سه جلسه کامل در همان کلاس حضور داشتم و از ابتدا تا انتهای تدریس را دیدم. دبیر با حوصله درس داد، سؤال پرسید، مثال حل کرد، تمرین داد و بارها از دانش‌آموزان خواست اگر اشکالی دارند بپرسند.»

بدون مکث گفت: «خب... چون شما کلاس بودید، آن روز خوب درس داده است!»

دیگر مشخص بود که قرار نیست هیچ پاسخی پذیرفته شود؛ چون وقتی ذهن، از قبل حکم را صادر کرده باشد، هیچ شاهدی توان تغییر آن را ندارد.

بعد از پایان تماس، با خودم فکر کردم...

گاهی ما بزرگ‌ترها ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کنیم؛ به جای آنکه از خودمان بپرسیم:

  • آیا فرزندم مطالعه می‌کند؟
  • آیا مسئولیت یادگیری‌اش را پذیرفته است؟
  • آیا وقتش را صرف درس می‌کند؟
  • آیا به توصیه‌های معلم عمل می‌کند؟

همه تقصیرها را بر گردن مدرسه و معلم می‌اندازیم.

واقعیت این است که یادگیری، حاصل یک همکاری سه‌جانبه است: دانش‌آموز، خانواده و معلم.

اگر یکی از این سه ضلع وظیفه خود را انجام ندهد، نتیجه مطلوب به دست نخواهد آمد.

البته هیچ‌کس منکر این نیست که ممکن است معلمی هم ضعف داشته باشد؛ همان‌گونه که ممکن است دانش‌آموز یا حتی خانواده نیز کوتاهی کنند. اما انصاف آن است که پیش از قضاوت، همه عوامل را ببینیم، نه فقط آنچه از زبان یک نفر شنیده‌ایم.

و در پایان، جمله‌ای که آن روز در ذهنم ماند:

آسان‌ترین کار دنیا، مقصر دانستن دیگران است؛ اما سخت‌ترین کار، پذیرفتن سهم خودمان در یک مسئله است.

چند سؤال برای تأمل...

۱. اگر جای این ولی بودید، پیش از قضاوت درباره معلم، چه تحقیقاتی انجام می‌دادید؟

۲. آیا تاکنون فقط بر اساس گفته یک نفر، درباره فرد دیگری قضاوت کرده‌اید؟ نتیجه آن چه بوده است؟

۳. اگر فرزند شما روزانه حتی ۳۰ دقیقه مرور، تمرین و پیش‌مطالعه نداشته باشد، آیا می‌توان تمام مسئولیت یاد نگرفتن او را بر دوش معلم گذاشت؟

۴.در موفقیت تحصیلی یک دانش‌آموز، سهم خانواده، دانش‌آموز و معلم را به چه نسبتی می‌دانید؟

۵. آخرین باری که از فرزندتان پرسیدید «امروز چه چیزی یاد گرفتی؟» چه زمانی بود؛ نه اینکه فقط بپرسید «چند گرفتی؟»

۶. آیا تاکنون از خود فرزندتان خواسته‌اید مسئولیت کوتاهی‌هایش را بپذیرد، یا همیشه برای او مقصری بیرون از خانه پیدا کرده‌اید؟

۷. اگر یک دانش‌آموز به جای تمرین، مرور، مطالعه و دقت در کلاس، بیشتر وقت خود را صرف تلفن همراه یا سرگرمی کند، آیا ضعیف شدن او تقصیر معلم است؟

۸. اگر معلمی واقعاً دلسوز و پرتلاش باشد، اما دانش‌آموز همکاری نکند، چگونه باید نتیجه مطلوب حاصل شود؟

۹. آیا درست است که اعتبار و شخصیت یک معلم را تنها با روایت یک دانش‌آموز زیر سؤال ببریم؟

۱۰. آیا ما والدین، همان اندازه که از معلم انتظار وظیفه‌شناسی داریم، از فرزند خود نیز انتظار مسئولیت‌پذیری داریم؟

و آخرین سؤال...

اگر امروز جای معلم آن کلاس بودید، پس از شنیدن چنین قضاوت‌هایی، چه احساسی پیدا می‌کردید؟

دستی که درد نمی‌کرد، اما حقیقت را نوشت...

توسط مهدوی نژاد | شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ | 4:22

روزی از روزها مشغول انجام کارهای مدرسه بودم که دانش‌آموزی وارد دفتر شد.

با لبخند گفتم: «بفرمایید، کاری داشتید؟»

گفت: «آقای ... گفته‌اند بروم دفتر.»

پرسیدم: «برای چه؟»

با خونسردی پاسخ داد: «چون تکالیفم را ننوشته‌ام.»

گفتم: «چرا ننوشتی؟»

بدون مکث گفت: «دست چپم درد می‌کند؛ نمی‌توانم تکلیف بنویسم.»

این اولین بار نبود. نزدیک به یک هفته بود که همین دلیل را برای ننوشتن تکالیفش تکرار می‌کرد؛ در حالی که می‌دانستم او همیشه با دست راست می‌نویسد.

گفتم: «باشد، برو کلاس.»

چند قدم که رفت، صدایش زدم: «فلانی! یک لحظه برگرد.»

برگشت.

برگه‌ای را جلویش گذاشتم و گفتم: «دستم بند است؛ لطفاً این چند خط را برای من بنویس.»

بدون هیچ تردیدی، خودکار را با دست راستش برداشت و شروع به نوشتن کرد.

چند لحظه بعد، خودش هم متوجه شد چه اتفاقی افتاده است.

لبخندی زدم و گفتم: «تو گفتی دست چپت درد می‌کند؛ اما مگر همیشه با دست راستت نمی‌نویسی؟ پس درد دست چپ چه ارتباطی با ننوشتن تکلیف دارد؟»

برای چند لحظه سکوت کرد...

نه پاسخی داشت و نه بهانه‌ای.

گاهی حقیقت، خودش را آشکار می‌کند؛ بی‌آنکه نیازی به بحث و بازجویی باشد.

برای اینکه موضوع را با همکاری خانواده حل کنیم، با ولی دانش‌آموز تماس گرفتم و از او خواستم به مدرسه بیاید.

تصور می‌کردم وقتی واقعیت را بداند، نخست از فرزندش بپرسد چرا حقیقت را نگفته و چرا تکلیفش را انجام نداده است.

اما ماجرا طور دیگری رقم خورد.

در طول گفت‌وگو، بیش از آنکه دغدغه‌ی علت رفتار فرزندش یا اصلاح آن را داشته باشد، از مطرح شدن موضوع ناراحت شد. حتی یک‌بار هم از فرزندش نپرسید چرا واقعیت را پنهان کرده یا مسئولیت انجام ندادن تکلیفش را نپذیرفته است.

آن روز بیش از آنکه از رفتار دانش‌آموز تعجب کنم، به نقش خانواده در آموزش مسئولیت‌پذیری بیشتر فکر کردم.

با خودم گفتم:

اگر خانه و مدرسه در یک مسیر حرکت نکنند، چگونه می‌توان انتظار داشت کودکی که امروز برای یک تکلیف ساده بهانه می‌آورد، فردا در برابر مسئولیت‌های بزرگ زندگی پاسخگو باشد؟

گاهی بزرگ‌ترین لطفی که یک پدر یا مادر می‌تواند در حق فرزندش انجام دهد، دفاع بی‌قیدوشرط از او نیست؛ بلکه کمک به او برای پذیرفتن حقیقت، مسئولیت و اصلاح اشتباهاتش است.

زیرا کودکی که امروز مسئولیت یک اشتباه کوچک را بپذیرد، فردا انسانی مسئول، قابل اعتماد و اثرگذار برای خانواده و جامعه خواهد بود.

چند سؤال برای تأمل

  • اگر فرزند ما اشتباه کرد، وظیفه ما دفاع از اوست یا کمک به اصلاح او؟
  • آیا هر ادعایی که فرزندمان مطرح می‌کند، بدون بررسی باید پذیرفته شود؟
  • آخرین باری که پیش از قضاوت، روایت فرزندمان را با آرامش بررسی کردیم، چه زمانی بود؟
  • آیا به فرزندمان شجاعت «پذیرش اشتباه» را می‌آموزیم یا مهارت «توجیه کردن اشتباه» را؟
  • اگر کودک یاد بگیرد با یک بهانه از مسئولیت فرار کند، فردا در مدرسه، دانشگاه، محیط کار و زندگی خانوادگی چگونه با مسئولیت‌های بزرگ‌تر روبه‌رو خواهد شد؟
  • آیا دفاع بی‌چون‌وچرا از فرزند، به نفع اوست یا مانعی برای رشد شخصیتش؟
  • اگر خانه و مدرسه در کنار یکدیگر نباشند، چه کسی مسئول ساختن شخصیت آینده این کودک خواهد بود؟

مسئولیت‌پذیری از خانه آغاز می‌شود و در مدرسه تمرین می‌شود. هرگاه این دو در کنار هم قرار بگیرند، آینده‌ای روشن‌تر برای فرزندانمان ساخته خواهد شد.

دروغگویی دانش آموز خانواده

وقتی ریشه رفتار دانش‌آموز را در خانه پیدا می‌کنی...

توسط مهدوی نژاد | شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ | 4:8

یکی از واقعیت‌هایی که پس از سال‌ها حضور در مدرسه، بیش از هر زمان دیگری به آن ایمان آورده‌ام، این است که بسیاری از رفتارهای دانش‌آموزان، اتفاقی نیست؛ بلکه ریشه در فرهنگ، سبک تربیت و فضای حاکم بر خانواده دارد.

گاهی فقط چند دقیقه گفت‌وگو با یک ولی کافی است تا بسیاری از رفتارهای فرزندش برایت قابل تحلیل شود. ناگهان پازل شخصیت دانش‌آموز در ذهنت کامل می‌شود و پاسخ بسیاری از سؤال‌ها را پیدا می‌کنی.

نوع صحبت کردن، شیوه اعتراض، لحن کلام، میزان احترام، مسئولیت‌پذیری، صبر، نظم، قانون‌مداری و حتی نحوه برخورد با اختلاف‌نظرها، اغلب بازتاب همان چیزی است که دانش‌آموز هر روز در خانه می‌بیند، می‌شنود و تجربه می‌کند.

کودکان و نوجوانان، بیش از آنکه به نصیحت‌های والدین گوش دهند، رفتار آنان را الگو قرار می‌دهند. آنان نسخه‌ای از کردار ما می‌شوند، نه تکرار گفتار ما.

اگر در خانه احترام جریان داشته باشد، احترام در رفتار فرزند نیز دیده می‌شود.

اگر گفت‌وگو جای فریاد را بگیرد، فرزند نیز گفت‌وگو را می‌آموزد.

اگر مسئولیت‌پذیری ارزش باشد، او نیز اشتباهاتش را خواهد پذیرفت.

اگر صداقت، انصاف و ادب در خانواده نهادینه شده باشد، مدرسه نیز ثمره آن را خواهد دید.

اما گاهی حضور یک ولی در مدرسه، پرده از بسیاری از ابهام‌ها برمی‌دارد.

وقتی می‌بینی ولی بدون سلام وارد گفت‌وگو می‌شود، اجازه صحبت به دیگران نمی‌دهد، با عصبانیت سخن می‌گوید، همه تقصیرها را متوجه معلم و مدرسه می‌داند و حتی حاضر نیست احتمال اشتباه فرزندش را بپذیرد، بسیاری از رفتارهای دانش‌آموز برایت قابل فهم می‌شود.

آن لحظه با خودت می‌گویی: «فرزند، آینه‌ای است که هر روز تصویر خانه را با خود به مدرسه می‌آورد.»

البته این سخن به معنای نادیده گرفتن نقش مدرسه، دوستان، جامعه یا ویژگی‌های شخصیتی دانش‌آموز نیست؛ همه این عوامل در شکل‌گیری شخصیت او سهم دارند. اما نمی‌توان نقش خانواده را، که نخستین و ماندگارترین مدرسه زندگی است، انکار کرد.

مدرسه می‌تواند آموزش دهد، هدایت کند و فرصت رشد فراهم سازد؛ اما ساختن زیربنای شخصیت، پیش از ورود کودک به کلاس درس، در محیط خانه آغاز می‌شود.

اگر می‌خواهیم فرزندانی مسئولیت‌پذیر، مؤدب، صبور، قانون‌مدار و اهل گفت‌وگو داشته باشیم، باید پیش از هر چیز، خودمان همان ویژگی‌ها را زندگی کنیم.

فرزندان، بیش از آنکه شنونده سخنان ما باشند، بیننده رفتارهای ما هستند.

شاید بزرگ‌ترین درس تربیت این باشد که فرزندان، نسخه دوم گفته‌های ما نیستند؛ بلکه بازتاب رفتارهای روزمره ما هستند.

پس پیش از آنکه از رفتار فرزندمان گلایه کنیم، خوب است لحظه‌ای در آینه رفتار خودمان نگاه کنیم؛ زیرا نخستین معلم هر کودک، پدر و مادر او هستند و نخستین کلاس درس، خانه است.

دانش آموز رفتار تربیت والدین

فرزندی که انگار فقط در خانه شاگرد اول است...

توسط مهدوی نژاد | جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ | 21:40

گاهی در طول سال تحصیلی با والدینی روبه‌رو می‌شوم که آن‌قدر از فرزندشان تعریف می‌کنند که با خودم می‌گویم: «نکند این همان دانش‌آموزی نیست که من می‌شناسم!»

از نگاه برخی والدین، فرزندشان همیشه مؤدب‌ترین، پرتلاش‌ترین، منظم‌ترین و بااستعدادترین دانش‌آموز کلاس است.

اما وقتی عملکرد او را در کلاس، میزان مطالعه، انجام تکالیف، نظم، مسئولیت‌پذیری و نمراتش بررسی می‌کنیم، تصویر دیگری دیده می‌شود؛ دانش‌آموزی با عملکردی کاملاً معمولی یا حتی ضعیف که هنوز تا رسیدن به جایگاه مطلوب فاصله زیادی دارد.

گاهی آن‌قدر از توانایی‌های فرزندشان سخن می‌گویند که ناخودآگاه با خودم می‌گویم: «نکند این فرزند، پیامبری است که فقط ما از شناختنش محروم مانده‌ایم!»

نکته عجیب اینجاست که همین ولی، بیش از هر چیز به دنبال پیدا کردن ایراد در معلم، مدرسه، شیوه تدریس یا نحوه ارزشیابی است.

کمتر پیش می‌آید از فرزندش بپرسد: «تو برای موفق شدن چه کرده‌ای؟»

کمتر می‌پرسد: «تکالیفت را کامل انجام دادی؟» «در کلاس با دقت گوش دادی؟» «برای امتحان واقعاً درس خواندی؟» «سهم خودت در این نتیجه چه بوده است؟»

اگر همیشه دیگران مقصر باشند، فرزند هرگز مسئولیت اشتباهاتش را یاد نخواهد گرفت.

بزرگ‌ترین خدمت والدین به فرزندشان، تعریف و تمجید بی‌پایان نیست؛ بلکه کمک به او برای دیدن واقعیت، پذیرفتن مسئولیت و تلاش برای بهتر شدن است.

فرزندی که همیشه بی‌عیب معرفی شود، فرصت اصلاح خود را از دست می‌دهد؛ زیرا باور می‌کند که مشکل همیشه از دیگران است.

مدرسه محل رقابت معلم و والدین نیست؛ مدرسه جایی است که خانه و مدرسه باید کنار هم بایستند تا دانش‌آموز رشد کند، نه اینکه هر کدام دیگری را مقصر بدانند.

گاهی بهترین سؤالی که یک ولی می‌تواند از فرزندش بپرسد، این نیست که «معلمت چه کرد؟»؛ بلکه این است که «تو برای موفق شدن چه کردی؟»

روزمرگی‌های یک دبیر تعاریف

زنگی که فقط تلفن را بیدار نمی‌کند...

توسط مهدوی نژاد | جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ | 21:34

این روزها بیش از هر چیز، یک سؤال ذهنم را درگیر کرده است؛ چرا بعضی از والدین و حتی برخی دانش‌آموزان، پیش از تماس گرفتن، فقط چند ثانیه به زمان آن فکر نمی‌کنند؟

بارها پیش آمده است که ساعت ۵:۳۰ صبح تلفن همراهم زنگ خورده است؛ گاهی ساعت ۶ صبح، گاهی ۷ صبح و گاهی هم درست ۱۲ شب.

برخی تماس‌ها دقیقاً هنگام نماز است؛ بعضی درست سر سفره ناهار، برخی در زمان استراحت پس از یک روز کاری، گاهی در روزهای تعطیل و حتی در مناسبت‌های رسمی؛ زمانی که انتظار می‌رود هر انسانی در کنار خانواده‌اش باشد.

شاید در نگاه اول، این فقط یک تماس چنددقیقه‌ای به نظر برسد؛ اما پشت آن تماس، انسانی قرار دارد که او نیز زندگی شخصی، خانواده، زمان استراحت، عبادت، مطالعه و مسئولیت‌های فراوان دیگری دارد.

معلم، با پایان یافتن ساعت مدرسه، از انسان بودن خارج نمی‌شود. او قرار نیست بیست‌وچهار ساعت شبانه‌روز پشت تلفن آماده پاسخ‌گویی باشد.

احترام به زمان دیگران، یکی از مهم‌ترین نشانه‌های فرهنگ و بلوغ اجتماعی است. همان‌گونه که هیچ‌کس بدون هماهنگی وارد خانه دیگری نمی‌شود، شایسته نیست بدون توجه به زمان، با او تماس بگیریم.

گاهی یک پیام کوتاه با این مضمون که: «سلام، هر زمان فرصت داشتید لطفاً با من تماس بگیرید.» بسیار مؤدبانه‌تر و دلنشین‌تر از چندین تماس پیاپی است.

زمان‌شناسی، بخشی از ادب است. ادب فقط در گفتن «سلام» و «خداحافظ» خلاصه نمی‌شود؛ ادب یعنی بدانیم چه چیزی را، به چه کسی، در چه زمانی و با چه شیوه‌ای بیان کنیم.

بیشتر مسائل آموزشی، آن‌قدر فوری نیستند که آرامش یک خانواده را در نیمه‌شب یا ساعات اولیه صبح بر هم بزنند. همان‌گونه که والدین انتظار دارند حریم زندگی و استراحتشان محترم شمرده شود، معلمان نیز همین حق را دارند.

آموزش، بر پایه احترام متقابل شکل می‌گیرد. اگر احترام به وقت یکدیگر را بیاموزیم، بسیاری از دلخوری‌ها هرگز به وجود نخواهد آمد.

فرزندان، بیش از آنکه به توصیه‌های ما گوش دهند، رفتار ما را می‌آموزند. وقتی والدین زمان مناسب ارتباط را رعایت می‌کنند، فرزند نیز احترام به وقت دیگران را یاد خواهد گرفت.

مدرسه فقط محل آموزش ریاضی، علوم، ادبیات یا تاریخ نیست؛ مدرسه جایی برای آموزش فرهنگ زندگی است و یکی از مهم‌ترین درس‌های زندگی، احترام به وقت دیگران است.

بیایید پیش از فشردن دکمه تماس، فقط چند ثانیه از خود بپرسیم: «آیا این زمان، واقعاً زمان مناسبی برای تماس گرفتن است؟»

اگر پاسخ «نه» است، چند ساعت صبر کردن نه از ارزش سؤال ما کم می‌کند و نه پاسخ را تغییر می‌دهد؛ اما بی‌تردید، احترام ما را به دیگران نشان می‌دهد.

انسان‌های بافرهنگ، تنها با واژه‌های محترمانه شناخته نمی‌شوند؛ بلکه با احترام به زمان، آرامش و حریم زندگی دیگران نیز شناخته می‌شوند.

وقتی پایان امتحانات، آغاز فراموشی می‌شود...

توسط مهدوی نژاد | جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ | 21:26

روزمرگی‌های من

امتحانات که تمام می‌شود، انگار پرونده مدرسه برای بعضی‌ها برای همیشه بسته شده است.
دانش‌آموز و حتی برخی والدین، بی‌خبر از نتیجه، دنبال کار و زندگی خود می‌روند و هفته‌ها بعد تازه یادشان می‌افتد که امتحانی هم داده‌اند و کارنامه‌ای هم قرار است صادر شود.
تا اینجای ماجرا طبیعی است؛ اما آنچه بیشتر تعجب‌آور است، شیوه ارتباط برخی افراد است.
پیامی که می‌رسد، نه سلامی دارد، نه احوال‌پرسی، نه حتی یک جمله محترمانه.
فقط دو کلمه: «کارنامه بفرست!»
گویی معلم، سامانه‌ای است که باید با یک دستور، بی‌درنگ پاسخ دهد.
فراموش می‌کنیم پشت این صفحه نمایش، انسانی نشسته که ماه‌ها برای آموزش، تصحیح برگه‌ها، ثبت نمرات و پاسخ‌گویی به دانش‌آموزان وقت گذاشته است.
احترام در ارتباطات، هزینه‌ای ندارد؛ اما ارزش انسان‌ها را حفظ می‌کند.
یک «سلام، وقت بخیر» و یک «لطفاً» نه زمان زیادی می‌گیرد و نه چیزی از شأن کسی کم می‌کند.
شاید اگر ادب را به اندازه نمره‌های درسی جدی می‌گرفتیم، جامعه‌ای مهربان‌تر و روابطی انسانی‌تر داشتیم.

اما جای سؤال اینجاست؛ چرا بعضی افراد چنین رفتار می‌کنند؟

پاسخ:
زیرا برای برخی، ارتباط با مدرسه صرفاً ابزاری برای گرفتن نتیجه است، نه یک رابطه انسانی. سرعت زندگی، عادت به پیام‌رسان‌ها و کمرنگ شدن فرهنگ گفت‌وگوی محترمانه باعث شده آدابی مانند سلام، احترام و قدردانی کم‌رنگ شود. در حالی که شخصیت هر انسان، پیش از آنکه در خواسته‌هایش دیده شود، در شیوه بیان همان خواسته‌ها آشکار می‌شود. احترام، نشانه بزرگی انسان است؛ نه تشریفات اضافی.

مشخصات وب
واژه‌ها، بیدار می‌شوند تا جامعه را از نو ببینیم؛ با نگاهی ژرف‌تر، با صدایی روشن‌تر.
موضوعات وب
  • اشعار
  • طنز
  • پاسخ ها
  • روزمرگی های من
  • نقد نظام آموزشی
  • تجربه‌های کلاس درس
  • روایت یک معلم
  • تفکر و فلسفهٔ آموزش خانواده و تربیت
  • یادداشت‌های اجتماعی مرتبط با آموزش
پیوندها
  • مرزهای ایمان و اندیشه
آرشیو وب
  • مرداد ۱۴۰۵
  • خرداد ۱۴۰۵
  • آبان ۱۴۰۴
  • شهریور ۱۴۰۴
  • مرداد ۱۴۰۴
برچسب ها
توهین (4) تربیت (3) نقد (3) زندگی (3) حقیقت (3) دانش آموز (3) استدلال (3) والدین (2) سواد (2) پست (2)

آمارگیر وبلاگ

B L O G F A . C O M

تمامی حقوق برای بیداری کلمات محفوظ است .