روزی یکی از اولیا با مدرسه تماس گرفت. هنوز سلام و احوالپرسی تمام نشده بود که گلایههایش آغاز شد.
گفت: «این دبیر به درد نمیخورد، آن یکی هم بلد نیست درس بدهد، فلانی هم فقط وقت کلاس را تلف میکند، یکی دیگر هم اصلاً روش تدریس ندارد. بچهی من هیچ چیزی یاد نمیگیرد.»
با آرامش گوش دادم. اجازه دادم حرفهایش تمام شود.
بعد پرسیدم: «یعنی از نظر شما، تنها علت یاد نگرفتن فرزندتان، معلمها هستند؟»
با اطمینان گفت: «بله، دقیقاً همین است.»
لبخندی زدم و گفتم: «اجازه بدهید چند سؤال از شما بپرسم.»
گفتم: «فرزند شما قبل از ورود به کلاس، درس را پیشمطالعه میکند؟»
کمی سکوت کرد.
پرسیدم: «بعد از کلاس، همان روز درس را مرور میکند؟»
باز هم سکوت.
ادامه دادم: «برای یادگیری، تمرین و ممارست دارد یا فقط شب امتحان کتاب را باز میکند؟»
پاسخی نداد.
پرسیدم: «در کلاس، با دقت به صحبتهای دبیر گوش میدهد یا ذهنش جای دیگری است؟»
هنوز جوابی نداشت.
گفتم: «تکالیفش را منظم انجام میدهد؟ اگر جایی را متوجه نشود، سؤال میپرسد؟ از کتاب، جزوه و منابع کمکآموزشی استفاده میکند؟»
این بار سکوتش طولانیتر شد.
برای عوض کردن مسیر گفتگو گفت: «اصلاً فلان دبیر به بچهها فحش میدهد!»
گفتم: «این را خودتان دیدهاید یا فقط از زبان فرزندتان شنیدهاید؟»
گفت: «نه... بچهام گفته.»
گفتم: «قبل از اینکه درباره شخصیت یک معلم قضاوت کنیم، بهتر نیست از چند دانشآموز دیگر، اولیای دیگر یا مسئولان مدرسه هم تحقیق کنیم؟ هر روایتی، تمام واقعیت نیست.»
چند لحظه سکوت برقرار شد.
اما دوباره گفت: «در هر صورت، خوب درس نمیدهند.»
لبخند زدم و گفتم: «اتفاقاً من سه جلسه کامل در همان کلاس حضور داشتم و از ابتدا تا انتهای تدریس را دیدم. دبیر با حوصله درس داد، سؤال پرسید، مثال حل کرد، تمرین داد و بارها از دانشآموزان خواست اگر اشکالی دارند بپرسند.»
بدون مکث گفت: «خب... چون شما کلاس بودید، آن روز خوب درس داده است!»
دیگر مشخص بود که قرار نیست هیچ پاسخی پذیرفته شود؛ چون وقتی ذهن، از قبل حکم را صادر کرده باشد، هیچ شاهدی توان تغییر آن را ندارد.
بعد از پایان تماس، با خودم فکر کردم...
گاهی ما بزرگترها سادهترین راه را انتخاب میکنیم؛ به جای آنکه از خودمان بپرسیم:
- آیا فرزندم مطالعه میکند؟
- آیا مسئولیت یادگیریاش را پذیرفته است؟
- آیا وقتش را صرف درس میکند؟
- آیا به توصیههای معلم عمل میکند؟
همه تقصیرها را بر گردن مدرسه و معلم میاندازیم.
واقعیت این است که یادگیری، حاصل یک همکاری سهجانبه است: دانشآموز، خانواده و معلم.
اگر یکی از این سه ضلع وظیفه خود را انجام ندهد، نتیجه مطلوب به دست نخواهد آمد.
البته هیچکس منکر این نیست که ممکن است معلمی هم ضعف داشته باشد؛ همانگونه که ممکن است دانشآموز یا حتی خانواده نیز کوتاهی کنند. اما انصاف آن است که پیش از قضاوت، همه عوامل را ببینیم، نه فقط آنچه از زبان یک نفر شنیدهایم.
و در پایان، جملهای که آن روز در ذهنم ماند:
آسانترین کار دنیا، مقصر دانستن دیگران است؛ اما سختترین کار، پذیرفتن سهم خودمان در یک مسئله است.
چند سؤال برای تأمل...
۱. اگر جای این ولی بودید، پیش از قضاوت درباره معلم، چه تحقیقاتی انجام میدادید؟
۲. آیا تاکنون فقط بر اساس گفته یک نفر، درباره فرد دیگری قضاوت کردهاید؟ نتیجه آن چه بوده است؟
۳. اگر فرزند شما روزانه حتی ۳۰ دقیقه مرور، تمرین و پیشمطالعه نداشته باشد، آیا میتوان تمام مسئولیت یاد نگرفتن او را بر دوش معلم گذاشت؟
۴.در موفقیت تحصیلی یک دانشآموز، سهم خانواده، دانشآموز و معلم را به چه نسبتی میدانید؟
۵. آخرین باری که از فرزندتان پرسیدید «امروز چه چیزی یاد گرفتی؟» چه زمانی بود؛ نه اینکه فقط بپرسید «چند گرفتی؟»
۶. آیا تاکنون از خود فرزندتان خواستهاید مسئولیت کوتاهیهایش را بپذیرد، یا همیشه برای او مقصری بیرون از خانه پیدا کردهاید؟
۷. اگر یک دانشآموز به جای تمرین، مرور، مطالعه و دقت در کلاس، بیشتر وقت خود را صرف تلفن همراه یا سرگرمی کند، آیا ضعیف شدن او تقصیر معلم است؟
۸. اگر معلمی واقعاً دلسوز و پرتلاش باشد، اما دانشآموز همکاری نکند، چگونه باید نتیجه مطلوب حاصل شود؟
۹. آیا درست است که اعتبار و شخصیت یک معلم را تنها با روایت یک دانشآموز زیر سؤال ببریم؟
۱۰. آیا ما والدین، همان اندازه که از معلم انتظار وظیفهشناسی داریم، از فرزند خود نیز انتظار مسئولیتپذیری داریم؟
و آخرین سؤال...
اگر امروز جای معلم آن کلاس بودید، پس از شنیدن چنین قضاوتهایی، چه احساسی پیدا میکردید؟