پیام را که خواندم، لحظهای با خودم گفتم شاید چیزی را فراموش کرده باشم.
مادر دانشآموز نوشته بود بارها تماس گرفته است،اما در فهرست تماسها اثری از شماره او نبود.
نوشته بود بارها به مدرسه آمده است،اما تا جایی که به یاد داشتم، هیچگاه او را ندیده بودم.
نوشته بود آنلاین نبودهام، در حالی که بخش زیادی از روز، تلفن همراهم برای پاسخگویی به دانشآموزان و اولیا روشن بود و حتی اگر لحظهای هم آنلاین نبوده باشم، مگر «آنلاین بودن» معیار انجام وظیفه است؟
و در پایان، جملهای نوشته بود که بیش از همه ذهنم را درگیر کرد:
«در زمان جنگ نباید به بچهها سختگیری کرد.»
چند دقیقه به این جمله فکر کردم.
آیا واقعا مسئله، جنگ بود؟
یا مسئله این بود که دانشآموز در کلاسها حضور منظمی نداشت، درس را جدی نگرفته بود و نتیجه امتحان، حاصل همان مسیر بود؟
گاهی ما بزرگترها، به جای آنکه فرزندمان را با واقعیت روبهرو کنیم، برایش دلیل میسازیم، دلیلهایی که شاید در همان لحظه آرامشبخش باشند، اما در آینده، هزینههای سنگینی به او تحمیل میکنند.
دانش آموزی که امروز میآموزد برای هر نتیجه نامطلوب، مقصری بیرون از خودش پیدا کند، فردا نیز به جای اصلاح رفتار، به دنبال یافتن بهانه خواهد بود.
شاید بزرگترین ظلم به یک دانشآموز، مردود شدنش نباشد،بلکه این باشد که اجازه ندهیم رابطه میان «تلاش» و «نتیجه» را درک کند.
مدرسه قرار نیست کارخانه تولید نمره باشد،مدرسه جایی است که مسئولیتپذیری آموزش داده میشود. اگر هر غیبت، هر کمکاری و هر ضعف آموزشی را با بهانهای توجیه کنیم، در حقیقت درس مهمتری را از فرزندمان گرفتهایم، درس پذیرش مسئولیت!؟
دبیر نه از مردود شدن دانشآموز خوشحال میشود و نه از اعتراض ولی آزرده. آنچه او را خسته میکند، زمانی است که حقیقت، آخرین متهم پرونده میشود و همه چیز مقصر شناخته میشود، جز کسی که باید سهم خود را از ماجرا بپذیرد.
لحظه ای تامل!
شاید پیش از آنکه از معلم بپرسیم: «چرا فرزندم قبول نشد؟» بهتر باشد از خودمان و فرزندمان بپرسیم:
- آیا در کلاسها منظم حضور داشت؟
- آیا تکالیفش را بهموقع انجام داد؟
- آیا از فرصتهای آموزش استفاده کرد؟
- و مهمتر از همه، آیا ما به او مسئولیتپذیری را آموختیم یا فقط راهِ توجیه کردن را؟
گاهی پاسخ این سؤالها، از هر کارنامهای آموزندهتر است.