یکی از روزهای مردادماه بود و برای انجام برخی امور آموزشی در مدرسه حضور داشتم.
یکی از اولیای دانشآموزان پایه نهم هم به مدرسه آمده بود تا کار آموزشی فرزندش را پیگیری کند.
در میان صحبتها، جملهای گفت که برایم عجیب بود؛ جملهای ساده، اما پر از حرف:
«امسال که هیچ مشاورهای در مدرسه برای بچههامون انجام نشد برای انتخاب رشته؟!»
چند لحظه سکوت کردم.
برای من این جمله فقط یک گلایه ساده نبود؛ بیشتر از آن، جای تأمل داشت.
نه از این جهت که مدرسه هیچ اقدامی نکرده بود؛ اتفاقاً در ایام حضور دانشآموزان، سه جلسه درباره انتخاب رشته و موضوعات مرتبط با آن برگزار شده بود. در دوران آموزش غیرحضوری نیز مطالب و اطلاعات لازم در گروه مجازی در اختیار دانشآموزان قرار گرفته بود.
اما مسئله اینجا بود:
این دانشآموز، در همان ایام حضوری، یکی از بیشترین غیبتها را داشت.
در دوران غیرحضوری هم حضور و پیگیری قابل توجهی نداشت.
بارها پیگیر وضعیتش شده بودم و حتی منتظر بودم خودش درباره انتخاب رشته، سؤالی مطرح کند؛ اما در تمام این مدت، حتی یک سؤال هم درباره انتخاب رشته از او پرسیده نشده بود.
از ولی دانش آموز پرسیدم:
«فرزندتان این روزها مشغول چه کاری است؟ چرا خودش موضوع انتخاب رشته را پیگیری نکرده؟»
پاسخ برایم عجیبتر از گلایه اول بود:
«مشغول فلافلی است و وقت ندارد!»
اینجا بود که احساس کردم مسئله فقط انتخاب رشته نیست.
مسئله، فاصلهای است که گاهی میان والدین، مدرسه و واقعیت زندگی فرزند ایجاد میشود.
فرزند فرصت حضور در مدرسه را از دست داده، جلسات مشاوره را پیگیری نکرده، در فضای مجازی نیز همراهی نکرده، سؤال و دغدغهای مطرح نکرده؛ اما در نهایت، وقتی زمان نتیجهگیری فرا میرسد، انتظار میرود مدرسه همه چیز را برای او حل کند.
و البته پایان این ماجرا هم جالب بود.
ولی محترم، خیلی صریح گفت:
«نمره بهش بدید که قبول بشه.»
آن لحظه بیشتر از آنکه ناراحت شوم، به این فکر کردم که واقعاً مسئولیت تربیت و آموزش فرزند را چه کسی بر عهده دارد؟
مدرسه؟
معلم؟
مشاور؟
یا خود دانشآموز و خانواده؟
واقعیت این است که مدرسه میتواند فرصت ایجاد کند، آموزش بدهد، مشاوره بدهد، اطلاعرسانی کند و بارها پیگیری کند؛ اما نمیتواند به جای دانشآموز در کلاس حاضر شود، به جای او سؤال بپرسد، به جای او تصمیم بگیرد و به جای خانواده، تمام مسیر زندگی تحصیلی فرزند را دنبال کند.
از طرف دیگر، شرایط امسال را هم نباید فراموش کرد.
وقتی کشور درگیر شرایط خاص و جنگی میشود، طبیعی است که برنامههای آموزشی تحت تأثیر قرار بگیرد. اما «شرایط خاص» به معنای تعطیلی کامل مسئولیتها نیست.
گاهی لازم است قبل از اینکه بگوییم:
«مدرسه چه کاری برای فرزند من انجام داد؟»
از خودمان بپرسیم:
«من به عنوان پدر یا مادر، امسال چقدر در جریان وضعیت تحصیلی فرزندم بودم؟»
چند بار از او درباره انتخاب رشته پرسیدم؟
چند بار از او خواستم خودش پیگیر آینده تحصیلیاش باشد؟
آیا میدانستم در مدرسه چه جلساتی برگزار شده؟
آیا میدانستم فرزندم چند روز غیبت داشته؟
آیا میدانستم در کلاس مجازی حضور داشته یا نه؟
آیا میدانستم اصلاً درباره آینده تحصیلی خودش دغدغهای دارد یا نه؟
و مهمتر از همه:
آیا واقعاً فرزندم را میشناسم؟
شاید یکی از مهمترین مشکلات آموزشی امروز، فقط ضعف آموزش نباشد؛ بلکه ضعف ارتباط خانواده با واقعیت تحصیلی فرزند باشد.
گاهی خانواده زمانی متوجه مشکل میشود که دیگر زمان زیادی برای جبران باقی نمانده است.
و گاهی به جای حل مسئله، فقط یک راه باقی میماند:
«آقا نمره بدهید، قبول شود!»
اما نمره نمیتواند جای مسئولیتپذیری را بگیرد.
قبولی نمیتواند جای یادگیری را بگیرد.
و مدرسه نمیتواند جای خانواده را پر کند.
یک دبیر میتواند چراغ مسیر را روشن کند؛ اما نمیتواند به جای دانشآموز راه برود.
روزمرگی من در مدرسه، این بار فقط یک گفتوگوی ساده با یک ولی بود؛
اما پشت آن گفتوگو، یک سؤال بزرگ باقی ماند:
چقدر از آینده فرزندمان خبر داریم، قبل از اینکه از مدرسه درباره آینده او سؤال کنیم؟